این نوروز برای ما حال و هوایی دیگر دارد؛ نه این که بگوییم دیگر عید مثل قبل نیست و الان نوروز و تعطیلاتش فقط برای بچهها است و همین حرفهایی که مدتها است در بزرگسالی تکرار میکنیم... نه! واقعا امسال سال دیگری بود و سال پیش رو هم نوسالی متفاوت با قبل.
تا قبل از آن حادثه شوم صبح ۱۹ آبان، که بیشترمان یک شبانهروز بعد از آن مطلع شدیم، نمیدانستیم «منصوره قدیری جاوید» (فلور) اینقدر به ما نزدیک است یا بهتر بگوییم اینقدر به او نزدیک و وابستهایم؛ اما حالا که رفته خیلی چیزها فرق کرده، درباره او و درباره خودمان...
چند ماهی است که دیگر از این خانه بوی زندگی نمیآید، چند ماهی است که دیگر کسی به گلهای کنار پنجره آب نداده و بر در و دیوارهای این خانه دستی نکشیده است گویا زندگی در زمان متوقف شده حتی عقربههای ساعت.
این جا یک زندگی مرده است؛ از آن روزی که آخرین نفسهای یک زن با ضربات دمبل و چاقو به شماره افتاد اما باز تسلیم مرگ نشد و در آن لحظات سهمگین که ضربات مرگ بر سر و پیکرش فرود میآمد، نام تنها فرزندش را به زبان آورد تا شاید فرصتی برای نفسهای دیگر بیابد که نثار مادرانگی کند اما دستان خشم، بیتفاوت و بیامان این نفسها را به شماره انداخت؛ اویی که برای زندگی و فرزندش صبورانه میجنگید و خم بر ابرو نمیآورد تا مبادا تنها پسرش غمگین شود.
او هم یک زن بود مثل تمام زنان این سرزمین، خانهاش را دوست داشت، خانوادهاش را دوست داشت، گلهای کنار پنجره و حتی گرد و غبارهای نشسته بر در و دیوار خانهاش را دوست داشت تا به بهانه رسیدن سال نو، دستی بر سر و گوش خانه بکشد.
او هم هیجان سال جدید و خرید و دید و بازدید و هزاران دلخوشیهای دیگر آخر سال را دوست داشت. گویا همین دیروز بود که برای بردن تنها فرزندش به بازارچه تجریش و دیدن دستفروشها و تنگ ماهیهای قرمز و سبزه لحظه شماری می کرد تا سر ذوق آمدن پسرش را ببیند و به او فرهنگ ایرانی را بیاموزد؛ آخر او هم یک مادر بود و می خواست تمام مادرانگیهایش را نثارش کند.
گویا همین دیروز بود که برای سال جدید برنامهریزی می کرد، اینکه برای پسرش چه لباس و کفشی بخرد، او را کجا ببرد، چه عیدی به او بدهد تا بینهایت خوشحال شود... اما افسوس که آرزوهایش همه به یک باره به خاک نشست و صدای مهربان مادرانهاش برای همیشه خاموش شد.
شاید این روزها تنها پسرش نیز به اسفند سالیان گذشته میاندیشد؛ به چنین روزهایی که مادرش در کنارش بود و برایش مادرانگی میکرد، به روزهایی که خانه بوی مادر میداد و خانه پر بود از صدای زیبا و آرامش بخش او ... اکنون او کجاست و من کجا... فاصله من با تو از زمین تا آسمان است... مادرم روحت شاد.